تبليغاتX
هوای خنک
عاشق بودن دریافت یک نگاه الهی ست...
سلام رفقا.

من امروز ابتکاراتم گل کرد یهویی بعد وبلاگم این از اب در اومد حالا شما می خواین یه کاری بکنید .

با یکم تخفیف این مطالب رو طنز در نظر بگیرید که مثلا" یکم بخندیم .

در هر حال تنوع لازمه ی زندگیه عمه جوون

اگه میبینی این کارا به منو این مطلبا به وبلاگم میاد خبرم کن تا یه فکرایی بکنم 

از اینکه امشبم بی بهونه با هم حرف زدیم خوش حالم

همهگی شاد باشید

واسه دل خوشیم یه نظرم بدید اجرتون با خدا راه دوری نمیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0:49 AM  توسط دمورگان  | 

در کارخانه ای در یک منطقه ی تاسیساتی هنگامی که زنگ ناهار به صدا در می امد تمام کارگرها کنار هم می نشستند و ناهار می خوردند.

همواره با نوعی یکنواختی تعجب اور یکی از کارگرها بسته ی ناهارش را باز می کرد و لب به اعتراض می گشود :لعنت بر شیطان! امید وارم که ساند ویچ کالباس نباشد من از کالباس متنفرم!

او عادت داشت هر روز بدون استثنا از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد.

هفته ها گذشت . کم کم سایر کارگر ها از رفتار او به ستوه امدند.

سر انجام یکی از کارگرها گفت:اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری چرا به همسرت نمی گی که یک ساندویچ دیگه برات درست کنه؟

منظورت از همسر چیه؟ من که متاهل نیستم!

من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0:37 AM  توسط دمورگان  | 

روزی مردی به سفر رفت. به محض ورود به اتاقش در هتل متوجه شد که هتل مجهز به کامپیوتره. تصمیم گرفت واسه خانومش یک e-mail بزنه.نامه رو می نویسه ولی وقتی داشته ادرسو تایپ می کرده یه اشتباه کوچیک می کنه و خودش هم متوجه نمی شه :D

خلاصه نامه رو می فرسته .از قضا یه گوشه ی دیگه از این زمین یه خانومی بوده که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش فارغ شده بوده و با این فکر که بلکه هم یکی واسش پیام تسلیتی فرستاده باشه می ره سراغ کامپیوتر تا e-mail هاشو چک کنه!

اما با خوندن اولین نامه غش میکنه؟

پسرش با هول و این حرفا که نکنه بی مامان شدیم و نکنه یتیم شدیم و از این تخیلات میاد به سمت مامانش که یه دفعه چشمش به صفحه مانیتوراثابت می کنه . خلاصه بی خیال مامانه می شه و شروع می کنه به خوندن:

گیرنده:همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

تاریخ:1/6/83 (( توجه لازمو به عمل بیارید این همون تاریخ فوت شوهر این خانومس که الان تو غشه))

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافل گیر شدی. راستش این جا خیلی باحاله اخه اینجا کامپیوتر داره و هر کسی که میاد اینجا می تونه واسه عزیزاش نامه بفرسته.من همین الان رسیدم و همه چیزم چک کردم و همه چیز اینجا واسه اومدنت امادس.فردا می بینمت!امید وارم سفر توام مثل مال من بی خطر باشه و از این حرفا دیگه( :

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0:29 AM  توسط دمورگان  | 

نه از اغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو, تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی...

ظلمتی هست اگر

چشم از کوچه ی یاری بردار

و فراموش کن این کهنه خیال

نور فانوس رفیقی که تو را دریابد!

دست یاری که بکوبد در را

پرده از پنجره ها بر گیرد , قفل را بگشاید

کوله بارت بردار

دست تنهای خود را تو بگیر...

و از ایینه بپرس

منزل روشن خورشید کجاست؟

شوق دریا اگرت هست روان باید بود

ور نه در حسرت همراهی رودی

به زمین خواهی شد...

مقصد از شوق رسیدن خالی ست

راه سرشار امید

و بدان کین امروز

منتظر فردایی ست

که تو دیروز در امید وصالش بودی!

بهترین لحظه ی راهی شدنت اکنون است...

لحظه را دریابیم

باور روز برای گذر از شب کافیست...

و از اغاز چنان رسمی بود

که سر انجام چنین خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:26 PM  توسط دمورگان  | 

 

امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا می کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد , فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیز های خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکرمی کنی.

اما تو سر گرم پوشیدن لباس بودی!!!

وقتی می خواستی از خونه بیرون بری می دونستم که می تونی چند لحظه توقف کنی و به من سلام کنی , اما تو خیلی سر گرم بودی.

وقتی که 15 دقیقه بیهوده روی صندلی نشسته بودی و پاهاتو تکون می دادی فکر کردم که می خوای با من حرف بزنی اما تو دویدی و تلفونو برداشتی و با یکی از دوستات تماس گرفتی تا از چیزای بی اهمیت بگی.من با صبرو شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو اونقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی.

موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستات قبل از غذا کمی با من حرف می زنن اما تو چنین کاری نکردی.!

باز هم فرصت هست و امید وارم که تو بلاخره با من حرف بزنی .

به خونه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی واسه انجام دادن داری , بعد از انجام چند کار تلویزیونو روشن کردی و کلی از وقتتو جلوی اون سپری کردی.

ولی من بازم منتظر موندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی.زمان خوابیدن فکر کردم که خیلی خسته ای .

بعد از گفتن شب به خیر به خوانوادت سریع به سمت رختخوابت رفتی و خوابیدی.

مهم نیست شاید نمی دونستی که من همیشه اونجا با تو هستم .

من بیشتر از اونی که تو بدونی صبر کردم , من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چطور با دیگران صبور و شکیبا باشی.

من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی!

چقدر مکالمه ی یک طرفه و یک جانبه سخته!

بسیار خوب تو یکبار دیگه از خواب بر خاستی و من یکباره دیگه فقط برای عشق به تو منتظر می مونم . به این امید که امروز یکم از وقتتو به من اختصاص بدی , روز خوبی داشته باشی...

دوستدار تو "خدا" !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 0:52 AM  توسط دمورگان  | 

خوشبختی قطره ی شبنمی ست که هر روز صبح بر برگ گل سرخ می نشیند و گاهی ان را نمی بینیم و بی تفاوت از کنارش می گذریم.

و یا شاید جوانه ی کوچکی است که مدت هاست در خاک باغچه مان روییده است و ما بی توجه به ان هرگز رستن ان را احساس نکرده ایم .

خوشبختی همان کبوتری ست که از ابتدای پاییز به تمنای گرمای دست هایمان در پشت پنجره ی اتاقمان لانه گزیده و هر روز صبح با صدایش از خواب بر می خیزیم اما هرگز ان را ندیده ایم.

خوشبختی به همین سادگی, همین قدر نزدیک و دست یافتنی و همین قدر دور از چشم.

وقتی بی هیچ دغدغه ای سر را بر بالش می گذاریم و در حساب چرتکه ای اعمال روزانه مان صبح را به شب اورده ایم بی انکه بنده ای را ازرده باشیم و شاید هم بالاتر دلی را به دست اورده باشیم و لبی را خندان کرده ایم یا دستی را از سرما به گرمای مهر رسانده ایم .

این خوشبختی ست .

خوشبختی در دستان ماست دستانی که می تواند دنیایی را به مهر بسازد , شاد کند و خود نیز شاد باشد.

دستانی که جوانه ای را به شاخه ای پیوند می دهد و هر دو را زندگی می بخشد و چراغ امید را در کوچه پس کوچه های شهرمان روشن می کند .

و من خوشبختم چون تو هستی و تمام داشته های دنیا در تو معنا می شوند ...

ای خدای مهر بان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 1:1 AM  توسط دمورگان  |