|
عاشق بودن دریافت یک نگاه الهی ست...
|
با همه چیز در امیز و با هیچ چیز امیخته نشو...
در انزوا
, پاک ماندن ن
ه سخت است ونه با ارزش...نگاه حقیر مرا ببخش..
خدا انسان ها را آن سان افرید تا طالب بی نهایت باشند.طالب جاودانگی و زیبا ترین زیبایی ها.
و چه سخت است این انسان بی نهایت طلب زیبایی خواه را به این دنیا واگذاشت تا میان خون و خونریزی هایش میان نا پاکی ها و ستم هایش زندگی کند , فطرتش را از یاد ببرد و زشتی ها را بپرستد ...
به "هیچ" قانع شود ; به خیال "همه"...
چه دردناک است که محکم ترین و سخت ترین بندها به دست وپایش باشد و احساس آزادی کند.
هوس را به جای عشق به او بفروشند و هیچ وقت نفهمد که عشق چیست و هوس , و فرق این دو...
گول بخورد و از توهم زیرکی همه چیز را به نفع خود ببیند و ساکت بماند و از آن بی نهایت و زیبایی دیگر هیچ نپرسد .
تا عمر دارد هزار بار چشمش به هزار نگاه بخورد و بخورد و بخورد.....و حتی یکبار عاشق نشود.!!!
حماقت های مرا ببخش خدایا ...
کم خواستن و به هیچ راضی شدن هایم را در حالی که تو بهترین ها را برایم می خواهی .
خدایا...
این نگاه حقیر مرا ببخش
, دلم را ببخش که خالیست .مرا ببخش که عشق را آن طور که تو آفریده ای ندیدم و نشناختم.
باورم نمی شود که گفته ای "هر کس عاشق شود و به زبان نیاورد و بمیرد شهید مرده است".
که این برای من
, برای این نگاه خیره ی گستاخ بسیار بزرگ است , بسیار سنگین .برای من که زبانم را از افسارش باز کرده ام و نگاهم را آسان به هر جایی فرستادم.
من که حقیقت چشمانم را زیر لایه های خط و رنگ تحقیر می کنم...
توصیف پستی ام از همه ی چیزهایی که گفتم بیشتر است که بسیاری حتی به زبانم نمی ایند.
اما خدایا تو مرا ببخش
, ببخش که خیلی کوچکتر از آنم که تو می خواهی." آزاده دلیر"
پیغمبر آب و رسول باران...
خداوند گفت:
دیگر پیامبری نخواهم فرستاد از آن گونه که شما انتظار دارید.
اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند ...
و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد .
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود.
عده ای به او گرویدند و ایمان اوردند...
و خداوند گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
خداوند رسولی از آسمان فرستاد.
باران نام او بود...
همین که باران باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند.
پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت.
پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
و خدا گفت: آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است.
خداوند گلی را از خاک بر آورد تا " معاد " را معنا کند.
و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گل را دید رستاخیز را به یاد آورد.
خدا گفت: اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد.
خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت.
دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.
خدا گفت: آن که به پیغمبر آ ب اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت جهان اکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است
, اما همیشه کافری هست تاباران را انکار کند ..
با گل بجنگد...
تا پرنده را دروغگو بخواند
و باد را مجنون ...
و دریا را ساحر..
اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده ی باد برای ایمان آوردن تو کافیست...
"عرفان نظر آهاری"