|
عاشق بودن دریافت یک نگاه الهی ست...
|
سلام دوستای عزیزم حالتون چطوره؟
من که دلم بدجور واسه ی شما تنگش شده بود
یه غیبت طولاند داشتم ولی بازم اینجام و این مهمه.
دیدم نزدیکه عیده همه دارن همه جا رو می تکونن گفتم مگه وبلاگ من چشه که نتکونمش اینه که اومدم بتکونمش.
خیلی دنبال مطالبی یودم که به درد خونه تکونی بخوره یعنی یه جورایی دلامونو بتکونه سعی خودمو کردم البته چیزایی که به نظرم مناسب بود و قصد کردم که بنویسم یوخده طولانیس ((عجب اصفهانی شد دادا )) اما به نظرم ارزش یکبار خوندن را داره حالا دیگه روش خوندنش با خودت می خوای بشین و بخون می خوای بخواب و بخون می خوای بده یکی برات بخونه تو گوش کن ولی خلاصه لطف کن و بخون چون اون تهش من منتظر نظرتم.
اولین چیزی که می نویسم متن زیره که خودم خیلی دوسش دارم و تقدیمش می کنم به یکی از عزیز ترین های زندگیم. تمام مدتی که داشتم این متنو می نوشتم می خواستم که این متن رو از دکتر شریعتی به اون تقدیم کنم امروز تولدشه و این به نوعی هدیه ی من به اونه امید وارم خوشش بیاد .یه بار دیگه رسما" تولدت مبارک...
ومنتظرتون هستم چون بودنم به بودنتون گره خورده .در آخر اینم بگم من نظر خیلی دوس دارم...
و در آغاز هیچ نبود, کلمه بود و آن کلمه خدا بود....
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت .
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.و حرف هایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی اورند.
حرف های شگفت ,زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند کلماتی که پاره های بودن آدمی اند.
اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند یافته می شوند!! در صمیم وجدان او آرام می گیرند.واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش می کشند.
و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت که در بی کرانگی دلش موج میزد و بی قرارش می کرد.و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت .
هر کس دوتاست وخدا یکی بود.
هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست. هر کسی را نه بدان گونه که هست احساس می کنند بدان گونه که احساسش می کنند هست.
انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود. هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد و در خفقان جنین خون می خورد و کلمه مسیح است و آنگاه که روح القدوس (( فرشته ی عشق)) خود را بر مریم بی کس به کارت حسین می زند و با یاد آشنا فراموشخانه ی عدمش رافتح می کند و خالی معصوم رحمتش را که عدمی ست خواهنده منتظر, محتاج از حظور خویش لبریز می سازد و آنگاه مسیح را که آنجا چشم به راه ((شدن)) خویش بی قراری می کند می بیند می شناسد حس می کند و این چنین مسیح زاده می شود کلمه هست می شود در ((فهمیده شدن)) , ((می شود)) و در آگاهی دیگری به خود آگاهی می رسد که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را حس می کند و یا وجودی که عدم خویش را.
و در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند .
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد .
و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد.
و جبروت نیاز مند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت.
خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟
((بودن))(( می خواهد))!! و از عدم نمی توان خواست و حیات انتظار می کشید و از عدم کسی نمی رسید. و داشتن نیازمند طلب است و پنهانی بی تاب کشف و تنهایی بی قرار انس.
و خدا از بودن بیشتر بود و از حیات زنده تر و از غیب پنهان تر و از تنهایی تنها تر و برای طلب بسیار داشت و عدم نیازمند نیست نه نیازمند خدا و نه نیازمند مهر.
نه می شناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچ گاه بی تاب می شود
که عدم نبودن مطلق است اما خدا بودن بودن مطلق است و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا تمنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش می خواهد .
و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود و خداوند زنده ی جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید دوست داشت چشمی ببیندش دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق روشن ار آشنایی استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد .
و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.
زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و کوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سر انجامش بود بر سینه ی کوهها و صحرا ها کشید و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود و آه های آرزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود در فضای بی کران جهان رها ساخت با نیایش های خلوت آرامش سقف های هستی را رنگ زد و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد و رنگ نوازش های مهرش را به ابر ها بخشید و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید و رنگ عشق را به طلا ارزانی داشت و عطر خوش یادها ی معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت و بر پرده ی حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.
و در ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را آغاز کرد.
کوهها قامت برافراشتند و رود های مست از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و بی تاب دریا آغوش منتظر خویشاوند بر سینه ی دشت ها تاختند و دریاها آغوش گشودند و .... و در نهمین روز خلقت نخستین رود به کناره یاقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس که از ازل در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود. چند گمی از ساحل خویش رود را به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش خود را به تسلیم و نیاز پهن گسترد و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد و اقیانوس به تسلیم و نیاز لب های نوازش گر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد .
. این نخستین بوسه بود........
و دریا تنها آوارهو قرار جوی خویش را در آغوش کشید و او را به تنهایی عظیم و بی قرار خویش اقیانوس باز آورد.
و این اولین وصال دو خویشاوند بود...
و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود.
. خدا می نگریست.
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و ...
باران ها باران ها باران ها....
گیاهان روییدند و درختان سر بر شا نه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پرندگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریا ها را پر کردند ....
و خداوند خدا هر بامدادان از برج مشرق بر بام آسمان بالا می امد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت....
هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین از دیواره ی هغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر بر گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و هیچ نمی گفت.
و خداوند هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت ....
و سحر گاهان خسته ورنگ باخته سرد و نومید فرود می آمد و قطره ی درشت اشکی از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت .
رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران هر نیمه با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست را در فضا می افشاندند و اما....
خداوند هم چنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس. !!!
و در آفرینش پهناورش بیگانه می جست و نمی یافت.
آفریده هایش او را نمی توانستند دید نمی توانستند فهمید می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد, تنها نفس می کشید.
کسی نمی خواست
کسی نمی دید
کسی عصیان نمی کرد
کسی عشق نمی ورزید
کسی نیازمند نبود
کسی درد نداشت و...
و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ کس او را نمی شناخت هیچ کس با او انس نمی توانست بست ...
انسان را آفرید و این نخستین بهار خلقت بود.
کویر
علی شریعتی ((شمع))
12/ 12 / 1385