تبليغاتX
هوای خنک
عاشق بودن دریافت یک نگاه الهی ست...

 شبی از شب ها روح الامین در سدره بود. او شنید که خداوند عاشقانه به راز و نیاز کسی لبیک می گوید.روح الامین گفت:نمی دانم کیست که در این وقت شب با خدا سخن می گوید .اما هر که هست بنده ای عالی که نفسی مرده و دلی زنده  دارد. پس خواست که این بنده ی عالی مقام را بشناسد.

  او هفت آسمان و زمین را گشت.

  دریاها و کوه ها را گشت.

  به دشت و دمن سر کشید.

  اما از اثری از این بنده ی خوب خدا نیافت.

            

   ناچار به سوی حضرت حق شتافت و مشاهده کرد که خداوند همچنان

   مشغول لبیک گفتن به آن بنده ی سعادتمند است.

     بازگشت و دوباره به جستجو پرداخت.   سر انجام بی آنکه آن بنده ی دعاگو را دیده باشد نزد خدا رفت و گفت:تو او را به من نشان بده شوق دیدار او را دارم.

       

   خداوند به روح الامین گفت: به روم و به فلان خرابه برو او را خواهی یافت.

                            

    روح الامین به روم رفت و در آن ویرانه بت پرستی را دید که از خمیر مانده ی نان بتی ساخته است و در مقابل آن بت زار می زند و عاشقانه نجوا می کند.

   بت پرست آنجا و در آن ویرانه شورمندانه بتی را خطاب می کرد وخداوند به لطف خویش به او پاسخ می داد.

 

                                                                                       "عطار"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 1:25 AM  توسط دمورگان  |