|
عاشق بودن دریافت یک نگاه الهی ست...
|
شبی از شب ها روح الامین در سدره بود. او شنید که خداوند عاشقانه به راز و نیاز کسی لبیک می گوید.روح الامین گفت:نمی دانم کیست که در این وقت شب با خدا سخن می گوید .اما هر که هست بنده ای عالی که نفسی مرده و دلی زنده دارد. پس خواست که این بنده ی عالی مقام را بشناسد.
او هفت آسمان و زمین را گشت.
دریاها و کوه ها را گشت.
به دشت و دمن سر کشید.
اما از اثری از این بنده ی خوب خدا نیافت.
ناچار به سوی حضرت حق شتافت و مشاهده کرد که خداوند همچنان
مشغول لبیک گفتن به آن بنده ی سعادتمند است.
بازگشت و دوباره به جستجو پرداخت. سر انجام بی آنکه آن بنده ی دعاگو را دیده باشد نزد خدا رفت و گفت:تو او را به من نشان بده شوق دیدار او را دارم.
خداوند به روح الامین گفت: به روم و به فلان خرابه برو او را خواهی یافت.
روح الامین به روم رفت و در آن ویرانه بت پرستی را دید که از خمیر مانده ی نان بتی ساخته است و در مقابل آن بت زار می زند و عاشقانه نجوا می کند.
بت پرست آنجا و در آن ویرانه شورمندانه بتی را خطاب می کرد وخداوند به لطف خویش به او پاسخ می داد.
"عطار"