|
عاشق بودن دریافت یک نگاه الهی ست...
|
آن پرنده عاشق است
عاشق ستاره ماهی ای
که مثل یک نگین نقره ای
روی دست آب برق می زند
ماهی لباس نقره ای هم عاشق است
عاشق پرنده ی طلائی
که مثل سکه ای
توی مشت آفتاب برق می زند
آن پرنده را ولی چطور می شود به ماهی اش رساند؟؟
خطبه ی عروسی این دو عاشق عجیب را چطور می شود میان ابرو آب خواند!!
هیچکس تا کنون سفره ای برای عقد ماهی و پرنده ای نچیده است.
هیچکس پرنده ماهی ای ندیده است!!
یک شب ولی مطمئنم عشق بال می شود
راهی جاده های روشن خیال می شود
ماهی ای می پرد به سمت آسمان
یک شبی مطمئنم عشق باله می شود
راه های دور مثل کاغذی مچاله می شود
و پرنده ای شنا کنان میرود به قعر آبهای بیکران
بعد از آن روی نقشه های عاشقی
سرزمین تازه ای آفریده می شود
و پرنده ماهی ای
بال و پر زنان شنا کنان
هم در آب و هم در آسمان دیده می شود...
" عرفان نظر آهاری"

سال جدید را جلو جلوتر تبریک می گم.
این پست آخرین پست امساله می دونم عکسش یکم عجیب و گندس ولی از شاه کارای هنری خودمه![]()
سالی پر از شادی و موفقیت براتون آرزو می کنم. واسه ی منم دعا کنید![]()
ستایش از آن توست که زمین سرد را گرمی بهار بخشیدی و پرستوی غم گرفته را نغمه ی پرواز.
بر این امیدم که چشم های ما را نیز با باران لطف خویش خواهی شست
تا زیباتر ببینیم و چنانچه تو خواهی زیباتر شویم.
بنامت دوباره آغاز خواهیم کرد بهاری دیگر را...
هر کس به چیزی تبدیل می شود که به آن عشق می ورزد
اگر سنگی را دوست داشته باشد سنگ می شود .
اگر هدفی را دوست داشته باشد به آن هدف تبدیل می شود.
اگر به فردی عشق بورزد آن فرد می شود و
اگر به خدا عشق بورزد خدائی می شود .
اینک انتخاب با خود توست که ...

از مردمی در عجبم که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
وبر حسینی می گریند که آزاده زیست.
" دکتر شریعتی "

بالهایم را گشوده و آماده ی پروازم...
آیا با من همسفر خواهی شد؟
من همسفری می خواهم همراه.
و همراهی می خواهم راه وار...
سفری از عشق تا جادوانگی
سفری از عشق تا هر فردای نرسیده
سفری از حضیض تا اوج انسانیت...
جبران خلیل جبران

نامت چه بود؟
آدم.
فرزند؟
مرا نه مادر نه پدری, بنویس اولین یتیم عالم خلقت.
محل تولد؟
بهشت پاک.
اینک محل سکونت؟
زمین خاک.
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
امانت است.
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه ی خدا, اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک.
اعضای خوانواده ات؟
حوای خوب و پاک, قابیل خشمناک, هابیل زیر خاک.
روز تولدت؟
در روز جمعه ای , به گمانم که روز عشق.
رنگت؟
اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه.
چشمت؟
به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان.
وزنت؟
نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین.
جنست؟
نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا.
شغلت؟
در کار کشت امیدم به روی خاک.
شاکی تو؟
خدا؟
نام وکیل؟
آن هم فقط خدا.
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه.
تنها همین؟
همین!!!
حکمت؟
تبعید در زمین.
همدست در گناه؟
حوای آشنا.
ترسیده ای؟
کمی.
زچه؟
که شوم من اسیر خاک.
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
بلی.
که؟
گاهی فقط خدا.
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه ولی...
ولی که چه؟
حکمی چنین آن هم به یک گناه!!
دلتنگ گشته ای؟
زیاد.
برای که؟
تنها فقط خدا.
آورده ای سند؟
بلی.
چه؟
دو قطره اشک.
داری تو ضامنی؟
بلی.
چه کس؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع ؟
می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...
"" کیوان شاهبداغی""

ممنون که در مدت نبود من بازم بهم لطف کردید و سر زدید
معذرت می خوام که یه مدت به دلیل مسائل بخش خصوصی از آپ نمودن معذور بودم
سعی میکنم زود به زود آپ کنم که خدا رو خوش بیا![]()
راستی ببخشید اگه این عکسه خیلی بی مربوطه آخه از نگاهش خوشم اومد حالا شما تصور کنید داره به تنگ ماهیه ذکر شده در پائین مینگرد تا بلکه هم یه تاثیری این عکسه داشته باشه![]()
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت سقف قفست خراب شده چرا پر واز نمی کنی ؟

لحظه ها را دریاب...
حضور دوبارمون رو توی یه مهمونی بزرگ به همتون تبریک میگم هممون خیلی مورد لطف قرار گرفتیم امید وارم قدرشو بدونیم...
میشه منم دعا کنید؟

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
مائیم که در غیبت کبری ماندیم...
سلام دوستای عزیزم این عید بزرگ و عزیز را به همتون تبریکات میگم تازه عیدی هم می خوام ... برام دعا کنید...
شبی از شب ها روح الامین در سدره بود. او شنید که خداوند عاشقانه به راز و نیاز کسی لبیک می گوید.روح الامین گفت:نمی دانم کیست که در این وقت شب با خدا سخن می گوید .اما هر که هست بنده ای عالی که نفسی مرده و دلی زنده دارد. پس خواست که این بنده ی عالی مقام را بشناسد.
او هفت آسمان و زمین را گشت.
دریاها و کوه ها را گشت.
به دشت و دمن سر کشید.
اما از اثری از این بنده ی خوب خدا نیافت.
ناچار به سوی حضرت حق شتافت و مشاهده کرد که خداوند همچنان
مشغول لبیک گفتن به آن بنده ی سعادتمند است.
بازگشت و دوباره به جستجو پرداخت. سر انجام بی آنکه آن بنده ی دعاگو را دیده باشد نزد خدا رفت و گفت:تو او را به من نشان بده شوق دیدار او را دارم.
خداوند به روح الامین گفت: به روم و به فلان خرابه برو او را خواهی یافت.
روح الامین به روم رفت و در آن ویرانه بت پرستی را دید که از خمیر مانده ی نان بتی ساخته است و در مقابل آن بت زار می زند و عاشقانه نجوا می کند.
بت پرست آنجا و در آن ویرانه شورمندانه بتی را خطاب می کرد وخداوند به لطف خویش به او پاسخ می داد.
"عطار"
سلام دوستای خوبم .جای همگیتون خالی فردا می خوام برم مشهد
چمدونم هنوز خیلی جا داره کسی سالامی چیزی واسه ی رسوندن نداره؟؟؟
تا وقتی برگشت کنم از آپ نمودن معذورم.
![]()
همه ی نغمه های دل انگیزی که انسانی می تواند زمزمه کند را در کلامی گرد آورده ام
همه ی بوهای خوشی که گلهای رنگارنگ در هر بوستانی می توانند پیدا کنند را در رایحه ای جمع کرده ام
همه ی محبت هایی که یک دل می تواند در خود نگه دارد را در یک حس عاشقانه نگه داشته ام
همه ی دست هایی که به احترام ممکن است بر سینه هایی قرار گیرند را در یک دست , بر سینه ی ارادت و تعظیم خود گذاشته ام
همه ی زیبایی ها و دل فریبی های نقشی که شاید بر صفحه ای رسم کنند را در نقش دل باختگی خود بر صفحه ی دل کشیده ام
و همه ی خوبی ها و نیکی ها را در یک واژه ذخیره کرده ام و نام آن را "سلام " نهادم
این سلام را پیشکش جمال و جلال تو کرده ام
این سلام را به پای حضور نورانی تو انداخته ام
این سلام را به آستان مقدس تو رسانده ام
و این سلام را به پیک دل دادگی و شیفتگی خود, ساخته ام
تا حرفهای ناگفته ام را با گوش مهربانی تو باز گوید
و ناله های بر نیامده ام را در پیش چشم لطف تو فرو خواند
ومرا به تو رساند...

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه .
دلم بی تاب تجربه ی زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت .
فرشته گفت:
تا باز گردم بالهایم را به شما می سپارم این بالها در زمین چندان به کار من نمی آیند.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت :
بالهایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است .
فرشته گفت باز می گردم حتما باز می گردم,این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد .
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نفهمید که چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند؟
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد نه بالهایش را و نه قولش را.
فرشته در زمین ماند . فرشته هرگز به زمین بر نگشت ...
.عرفان نظر آهاری.
ولی خدا هنوزم به فرشته هاش امید داره اینو از روی پشته ی بالها که هر روز داره بزرگتر میشه می تونی بفهمی.
من تو اون فرشته هایم و خوب می دو نیم که جای ما اینجا نیست حتی اگه یکم زمین گردیمون طولانی شده باشه
واسه ی همینم هست که همیشه آرزو داشتن دوتا بال رو داریم!!!

دلم براتون تنگیده بود
خدارو شکر از امتحانات فراغت یافته شدم حالا که بعد از یه عمری تونستم آپ نماین دوست دارم واسه ی شروع با این دعای زیبا آپ کنم فقط بیاید دعا کنیم که این دعا برای هممون اجابت بشه.
قابل ستایش است خداوند بخشنده ی مهربان که همه ی سپاس ها و درود ها مخصوص اوست.
ای منتهای بودن ,ای دانش نهایی,ای بعد بی نهایت,ای اوج شادمانی,بر ما شعور قلبی, آرامش درونی,هم زیستی , تحمل,ایمان ,خرد عطا کن.
ما را به حکم بودن از بند تن رها کن.
از بند خود پرستی ,از خشم ,از شهوت ,نفرت نجاتمان ده.
از فیض لایزالت محروممان مگردان تا قلب ما همیشه لبریز از عشق باشد.
در هر کجا که هستیم در هر مقام و منصب همواره نام خود را آویز راهمان کن .
مگذار یاد پاکت در ذهن ما بمیرد.

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیائید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز
به آلاله ها قصد قربت کنیم؟
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آئینه ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر "یکی" حکم "کثرت"کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیائید تمرین وحدت کنیم
وجود تو چون عین ماهیت است
چرا بحث معلول و علت کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز, از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیائید تا عین عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نو آوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیائید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نا درست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل ها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم...
پس بودن و ماندنت را با تمام وجود فریاد کن آن چنان که فلک پژواک صدایت را تاب نیاورد...

هیچ کس وسوسه اش نکرد هیچ کس فریبش نداد او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه ی بهشت رسید ایستاد.انگار می خواست چیزی بگوید.
چیزی اما نگفت.
خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت:
برو زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه ی توست هر وقت که بر گردی.و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند.شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند , او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد بارها و بارها.
اشتباه کرد مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد . فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد , می افتد و دست و بالش می شکند.
اشتباههای کوچک او مثل لباسی نا مناسب بود که گاهی کسی به تن می کند.اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.
ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم.سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.
اما یکروز بی آنکه چیزی بگوید لباس نا منالبش را از تن در آورد و اشتباههای کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند صدایش را می شنوم.
زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند...
"عرفان نظر آهاری"
سلام به همه ی دوستای دور و نزدیک.
سال نو مبارک . نگو دیر سال نو رو تبریک گفتم که می گم می خواستم آخرین کسی باشم که بهت تبریک میگم.![]()
امید وارم امسال هم به چیزهایی که لایقشون هستی برسی .
این سال نو واسه ی من سال خوبی بود توی ایام عید یه سری چیزایی یاد گرفتم گفتم بگم تا هم وبلاگم آپ شده باشه و هم حرفایی که باید میزدم رو زده باشم.
توی این سال نو هنوزم به دعاهاتون نیازمندم .
گل سرخ زیبا میشکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون چیزی از افسانه ی شکفتن گلهای دیگر نمی دانند.
همه چیز در طبیعت زیبا است چون تمام پدیده ها آزاد از رقابتند , هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد.
همه به راه خود می روند .
نکته همین جاست ...
خود باش و از یاد مبر هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی.
تمام دست و پا زدنها عبث است تنها و تنها خود باش.
برده نباش تا جایی پیرو جامعه باش که احساس می کنی لازم است.اما همواره حاکم بر سرنوشت خود باش.
عشق را نمی توان اداره کرد پدیده ای است که پیش می آید و لحظه ای که بکوشی آنرا اداره کنی همه چیز به هم می خورد.
عشق نمی تواند مالک باشد .عشق به دیگری آزادی می دهد .عشق هدیه ای بلاشرط است و چانه زنی نمی پذیرد.

زمان برای پذیرفتن بهانه های ما فرا می رسد :
دیر شده یا باید فردا صبح زود بیدار شوم.
و با سرعت تمام از هم جدا می شویم بدون آنکه در چشم های یکدیگر نگاه کنیم

سلام دوستای عزیزم حالتون چطوره؟
من که دلم بدجور واسه ی شما تنگش شده بود
یه غیبت طولاند داشتم ولی بازم اینجام و این مهمه.
دیدم نزدیکه عیده همه دارن همه جا رو می تکونن گفتم مگه وبلاگ من چشه که نتکونمش اینه که اومدم بتکونمش.
خیلی دنبال مطالبی یودم که به درد خونه تکونی بخوره یعنی یه جورایی دلامونو بتکونه سعی خودمو کردم البته چیزایی که به نظرم مناسب بود و قصد کردم که بنویسم یوخده طولانیس ((عجب اصفهانی شد دادا )) اما به نظرم ارزش یکبار خوندن را داره حالا دیگه روش خوندنش با خودت می خوای بشین و بخون می خوای بخواب و بخون می خوای بده یکی برات بخونه تو گوش کن ولی خلاصه لطف کن و بخون چون اون تهش من منتظر نظرتم.
اولین چیزی که می نویسم متن زیره که خودم خیلی دوسش دارم و تقدیمش می کنم به یکی از عزیز ترین های زندگیم. تمام مدتی که داشتم این متنو می نوشتم می خواستم که این متن رو از دکتر شریعتی به اون تقدیم کنم امروز تولدشه و این به نوعی هدیه ی من به اونه امید وارم خوشش بیاد .یه بار دیگه رسما" تولدت مبارک...
ومنتظرتون هستم چون بودنم به بودنتون گره خورده .در آخر اینم بگم من نظر خیلی دوس دارم...
و در آغاز هیچ نبود, کلمه بود و آن کلمه خدا بود....
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت .
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.و حرف هایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی اورند.
حرف های شگفت ,زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند کلماتی که پاره های بودن آدمی اند.
اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند یافته می شوند!! در صمیم وجدان او آرام می گیرند.واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش می کشند.
و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت که در بی کرانگی دلش موج میزد و بی قرارش می کرد.و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت .
هر کس دوتاست وخدا یکی بود.
هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست. هر کسی را نه بدان گونه که هست احساس می کنند بدان گونه که احساسش می کنند هست.
انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود. هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد و در خفقان جنین خون می خورد و کلمه مسیح است و آنگاه که روح القدوس (( فرشته ی عشق)) خود را بر مریم بی کس به کارت حسین می زند و با یاد آشنا فراموشخانه ی عدمش رافتح می کند و خالی معصوم رحمتش را که عدمی ست خواهنده منتظر, محتاج از حظور خویش لبریز می سازد و آنگاه مسیح را که آنجا چشم به راه ((شدن)) خویش بی قراری می کند می بیند می شناسد حس می کند و این چنین مسیح زاده می شود کلمه هست می شود در ((فهمیده شدن)) , ((می شود)) و در آگاهی دیگری به خود آگاهی می رسد که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را حس می کند و یا وجودی که عدم خویش را.
و در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند .
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد .
و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد.
و جبروت نیاز مند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت.
خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟
((بودن))(( می خواهد))!! و از عدم نمی توان خواست و حیات انتظار می کشید و از عدم کسی نمی رسید. و داشتن نیازمند طلب است و پنهانی بی تاب کشف و تنهایی بی قرار انس.
و خدا از بودن بیشتر بود و از حیات زنده تر و از غیب پنهان تر و از تنهایی تنها تر و برای طلب بسیار داشت و عدم نیازمند نیست نه نیازمند خدا و نه نیازمند مهر.
نه می شناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچ گاه بی تاب می شود
که عدم نبودن مطلق است اما خدا بودن بودن مطلق است و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا تمنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش می خواهد .
و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود و خداوند زنده ی جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید دوست داشت چشمی ببیندش دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق روشن ار آشنایی استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد .
و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.
زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و کوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سر انجامش بود بر سینه ی کوهها و صحرا ها کشید و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود و آه های آرزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود در فضای بی کران جهان رها ساخت با نیایش های خلوت آرامش سقف های هستی را رنگ زد و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد و رنگ نوازش های مهرش را به ابر ها بخشید و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید و رنگ عشق را به طلا ارزانی داشت و عطر خوش یادها ی معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت و بر پرده ی حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.
و در ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را آغاز کرد.
کوهها قامت برافراشتند و رود های مست از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و بی تاب دریا آغوش منتظر خویشاوند بر سینه ی دشت ها تاختند و دریاها آغوش گشودند و .... و در نهمین روز خلقت نخستین رود به کناره یاقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس که از ازل در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود. چند گمی از ساحل خویش رود را به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش خود را به تسلیم و نیاز پهن گسترد و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد و اقیانوس به تسلیم و نیاز لب های نوازش گر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد .
. این نخستین بوسه بود........
و دریا تنها آوارهو قرار جوی خویش را در آغوش کشید و او را به تنهایی عظیم و بی قرار خویش اقیانوس باز آورد.
و این اولین وصال دو خویشاوند بود...
و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود.
. خدا می نگریست.
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و ...
باران ها باران ها باران ها....
گیاهان روییدند و درختان سر بر شا نه های هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پرندگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریا ها را پر کردند ....
و خداوند خدا هر بامدادان از برج مشرق بر بام آسمان بالا می امد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت....
هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین از دیواره ی هغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر بر گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و هیچ نمی گفت.
و خداوند هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت ....
و سحر گاهان خسته ورنگ باخته سرد و نومید فرود می آمد و قطره ی درشت اشکی از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت .
رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران هر نیمه با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست را در فضا می افشاندند و اما....
خداوند هم چنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس. !!!
و در آفرینش پهناورش بیگانه می جست و نمی یافت.
آفریده هایش او را نمی توانستند دید نمی توانستند فهمید می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد, تنها نفس می کشید.
کسی نمی خواست
کسی نمی دید
کسی عصیان نمی کرد
کسی عشق نمی ورزید
کسی نیازمند نبود
کسی درد نداشت و...
و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ کس او را نمی شناخت هیچ کس با او انس نمی توانست بست ...
انسان را آفرید و این نخستین بهار خلقت بود.
کویر
علی شریعتی ((شمع))
12/ 12 / 1385
زندگی زد.
آدم رقصید.
آدم رقصید.
زندگی عرق کرد.
زندگی عرق کرد.
آدم چایید.
آدم چایید.
زندگی تب کرد.
زندگی تب کرد.
آدم لرزید.
آدم لرزید.
زندگی ترک برداشت.
زندگی ترک بر داشت
, هیچ کس درد آدم را نفهمید...

یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست هم دهیم بدون هیچ سخنی...

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاهایم می بینم
و ندایی که به من می گویید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار که سحر نزدیک است...

ماهیه شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
می شه عروس ماهی ها
شاه ماهی می شه همسرش
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهی گیر میشه نگاه آخرش...

تو چشم گذاشتی .
من قایم شدم.
تو یکی دیگه رو پیدا کردی....

دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما
بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید...
جادوگری قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند معجونی جادویی را در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند.
هر کس از آب آن می نوشید دیوانه می شد.
صبح روز بعد همه ی مردم از آب چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند .
جز پادشاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعی کرد با صدور فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامت عمومی
, مردم را مهار کند.اما پلیس ها و کارگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه است و تصمیم گرفتند توجهی به آن نکنند.
وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمان های نا معقول می دهد !!
به طرف قصر رفتند و از او خواستند کناره گیری کند.
پادشاه با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند اما ملکه مانع او شد و گفت:
بیا از آن چاه عمومی آب بنوشیم .
همین کار را کردند ...
پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع به چرند گفتن کردند .
زیر دستانشان بلافاصله توبه کردند حالا که پادشاه داشت این اندازه خردمندانه سخن می گفت چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود .
و پادشاه توانست تا آخر عمر بر آن سرزمین حکومت کند....

نه در حالت بمان
, نه در جایت بمانهمواره روحی مهاجر باش...
به سوی مبدا...
به سوی انجا که می توانی انسان باشی
به سوی انجا که می توانی جهاد کنی
به سوی انجا که می توانی از انچه
هستند و هستی فاصله بگیری...

بالهایم را گشوده و آماده ی پروازم...
آیا با من همسفر خواهی شد؟
سفری از عشق تا جاودانگی
سفری از امروز تا هر فردای نرسیده
سفری از خود تا معبود
و سفری از حضیض تا اوج انسانیت...
کلمه قدرت است .کلمه جهان را دگرگون می کند
, و انسان را نیز.همه شنیده ایم که :" نباید در مورد رخداد های نیکی که بر ما روی می دهد
, صحبت کنیم چون حسادت دیگران شادی ما را ویران خواهد کرد"!!!!این مسایل در میان نیست.
کسانی که برنده اند مغرورانه از معجزات زندگی خویش سخن می گویند ...
اگر در فضا انرژی مثبت بپراکنید انرژی مثبت بیشتری را به خود جذب می کنید
, وآنانی را که به راستی خیر شما را می خواهند شاد می کنید.اما حسودان و شکست خوردگان تنها هنگامی می توانند به شما آسیب برسانند که به آن ها چنین قدرتی بدهید.
هیچ نترسید.
با هر کس که گوش می دهد درباره ی نکات نیک زندگی تان صحبت کنید.
روح جهان به شادمانی شما بسیار نیازمند است.
با همه چیز در امیز و با هیچ چیز امیخته نشو...
در انزوا
, پاک ماندن ن
ه سخت است ونه با ارزش...نگاه حقیر مرا ببخش..
خدا انسان ها را آن سان افرید تا طالب بی نهایت باشند.طالب جاودانگی و زیبا ترین زیبایی ها.
و چه سخت است این انسان بی نهایت طلب زیبایی خواه را به این دنیا واگذاشت تا میان خون و خونریزی هایش میان نا پاکی ها و ستم هایش زندگی کند , فطرتش را از یاد ببرد و زشتی ها را بپرستد ...
به "هیچ" قانع شود ; به خیال "همه"...
چه دردناک است که محکم ترین و سخت ترین بندها به دست وپایش باشد و احساس آزادی کند.
هوس را به جای عشق به او بفروشند و هیچ وقت نفهمد که عشق چیست و هوس , و فرق این دو...
گول بخورد و از توهم زیرکی همه چیز را به نفع خود ببیند و ساکت بماند و از آن بی نهایت و زیبایی دیگر هیچ نپرسد .
تا عمر دارد هزار بار چشمش به هزار نگاه بخورد و بخورد و بخورد.....و حتی یکبار عاشق نشود.!!!
حماقت های مرا ببخش خدایا ...
کم خواستن و به هیچ راضی شدن هایم را در حالی که تو بهترین ها را برایم می خواهی .
خدایا...
این نگاه حقیر مرا ببخش
, دلم را ببخش که خالیست .مرا ببخش که عشق را آن طور که تو آفریده ای ندیدم و نشناختم.
باورم نمی شود که گفته ای "هر کس عاشق شود و به زبان نیاورد و بمیرد شهید مرده است".
که این برای من
, برای این نگاه خیره ی گستاخ بسیار بزرگ است , بسیار سنگین .برای من که زبانم را از افسارش باز کرده ام و نگاهم را آسان به هر جایی فرستادم.
من که حقیقت چشمانم را زیر لایه های خط و رنگ تحقیر می کنم...
توصیف پستی ام از همه ی چیزهایی که گفتم بیشتر است که بسیاری حتی به زبانم نمی ایند.
اما خدایا تو مرا ببخش
, ببخش که خیلی کوچکتر از آنم که تو می خواهی." آزاده دلیر"
پیغمبر آب و رسول باران...
خداوند گفت:
دیگر پیامبری نخواهم فرستاد از آن گونه که شما انتظار دارید.
اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند ...
و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد .
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود.
عده ای به او گرویدند و ایمان اوردند...
و خداوند گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
خداوند رسولی از آسمان فرستاد.
باران نام او بود...
همین که باران باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند.
پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت.
پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
و خدا گفت: آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است.
خداوند گلی را از خاک بر آورد تا " معاد " را معنا کند.
و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گل را دید رستاخیز را به یاد آورد.
خدا گفت: اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد.
خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت.
دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.
خدا گفت: آن که به پیغمبر آ ب اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت جهان اکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است
, اما همیشه کافری هست تاباران را انکار کند ..
با گل بجنگد...
تا پرنده را دروغگو بخواند
و باد را مجنون ...
و دریا را ساحر..
اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده ی باد برای ایمان آوردن تو کافیست...
"عرفان نظر آهاری"
این همه هندونه گذاشتم زیر بغلای مبارکتون تا به حضور محترمتون برسونم که اگه قالب بلاگمو عوض کردم واسه اینه که نیست عکسهای من خارجکی هستن اینه که تو اون قالب قبلی جاشون نمی شد
خوب اینم گفتمو از هولش در اومدم
از الان به بعدش دیگه با شما و نظراتون![]()
همتون با هم شاد و موفق باشید![]()
شگفتا وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند 
چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد...
چشمه ی اتش باشی و نه اب و چشمه که خشکید
چشمه که از ان اتش که تو تشنه ی ان بودی بخار شد و به هوا رفت و اتش کویر را تاخت و در خود گداخت و از زمین اتش رویید و از اسمان اتش باریید...
تو تشنه ی اب گردی نه تشنه ی اتش!!
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود...
از غم نبودن تو می گداخت.
راست است که خداوند نعمت بزرگی که به انسان داده است این است که از شنیدن سکوت عاجز است
و از این روست که همه اسوده و خوش زندگی می کنند ...
چه بسیار نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها ست که به این ادم اسایش و خوشبختی بخشیده است!!
انسان فواره ای ست که از قلب زمین عصیان می کند ...
و در این جستن شتابان و شور انگیز هر چه بیشتر اوج می گیرد
بیشتر پریشان و تردید زده می شود...
انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد
,انسان نیست.
بلکه درست به اندازه ی نیازهایی که در خویش احساس می کند
انسان است.
سطح تعالی و درجه ی کمال هر انسانی را با درجه ی تعالی و کمال نیازهایی که دارد و کمبود هایی که احساس می کند
, دقیقا" می توان اندازه گیری کرد.یعنی
;هر کس به میزانی انسان تر است که نیازهای کامل تر و متعالی تر و متکامل تری دارد
ادم های اندک
, نیاز های اندک دارند.و انسان های بزرگ نیاز های بزرگ...
حرف هایی هست برای " گفتن" که اگر گوشی نبود
, نمی گوییم.و حرف هایی هست برای" نگفتن "
حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی اورند
حرف های شگفت
, زیبا و اهورایی همین هایند .و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی ست که برای "نگفتن " دارد...
به راستی دوست داشتن تو دشوار است انچنان که من دوست میدارم.
که هوا از عشق توام رنج می دهد دل و کلامم را.
پس این صدای مرا که می خرد از من؟
و این دلتنگی پنبه ای سپید را تا از ان دستمالی ببافد؟
دریغا
, دشوار است دوست داشتن تو انچنان که من دوست می دارم...
امروز نور را شنیدم!
پس می توان سایه ها و رنگ ها را شنید.می توان حتی عطر گل ها
, شکوفه ی درختان و طعم تک تک درختان را هم شنید.می توان چهره
, نگاه و عشق انسان ها را هم شنید .می توان صلح را دید ...
هر کس با صدای خود چیزی را ترسیم می کند که گویی ان را قبل از تولد شنیده است.
همه هم صدا می شوند
, هر کس با زبان خود...مقصد یکی ست.
دنیا کوچک است و پرواز پرندگان بزرگ...
تو کیستی؟
از کدام دیاری؟
من صدای نورم پرنده ای از ارزوهای دیرین......
کاشتم عشق است به تو
, تو هم بکار...من هم کاشته ام با تو
, در زمین من در زمین تو.نیایش و ستایش نه از من نه از تو
...از او.!!